اندکی صبر ، آهسته تر
هان ، با تو هستم ، گوش کن…
پای رفتن، از بودنِ همراه تن ، شرمساری می کند….اندکی آرام تر…
اسب تیزت بهر من ترک تازی می کند….آهسته تر…
پای در گل مانده ام ، جان زخمی ، خسته و وامانده ام را….عجز و درد بی نهایت را ببین….
با تو هستم…صبر کن ، آرام تر…
یادگاری….خاطری....جامانده ای دارم در آن پس کوچه های دور...
…..
هان با توام...با منی آیا؟
آبی روان از جنس تو ، تصویر رقص باد و برگ آن درخت بید مجنون بر زمین در پیش تو
"تا تو آنجا لحظه ای چشمان خود بر هم نهی….
رفته ام ، برگشته ام از کوچه باغ مانده در آن سو…"
کوچه ی آن تک درخت توت پیر…
شاخه اش بشکسته اینک برگ و بارش ریخته …. از جور بازیهای آن، شوخ بچه ی شنگ و بازیگوش…جفتِ دخترک
که لی لی می کند
تصویر خود را از زمین ، از زمان در هفت و هشت ضلع گچی….
…..
هان با تو هستم …گوش کن ای عمر گران،
مرا تاب و توان با تو بودن ، با تو رفتن نیست….
مرا با کوچه ها و خاطرات آن درخت پیر
یکه و تنها در این بیراهه راه
بگذار و بگذر…..
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط فرهاد
|
مکان : سوپرمارکت محل
سلام…ببخشید می تونم بپرسم از چه شامپویی استفاده می کنین؟
راستش
بستگی داره…سعی می کنم گیاهی باشه…البته همه شرکتها ادعا می کنن که
شامپوهاشون از عصاره فلان گیاه ساخته شده ولی من فکر می کنم همش
الکیه…پدرم که هر چی خاک گور اونه بقای عمر شما باشه زلف داشت تا روی
شونه…مادرم می گه پدرت همیشه سرحال و قبراق بود و اگه این آخریها از روی
اسب نمی افتاد و فلج نمی شد حالا حالاها عمر می کرد خدابیامرز…
البته عمر طولانی توی فامیلشون ارثیه…مادرم که خدا سایه اش رو از سر ما
خواهر برادرها کم نکنه می گه دختر خاله ناتنی پدرم ۱۰۲ سال عمر کرد…کم
نیست ها….(گوشتون رو بیارین نزدیک) می گن همین دختر خاله بوده که صبح به
صبح شیر و ماست سفارشی برای پدرم می آورده…مثل اینکه بابای خدابیامرز ما
یه جورایی بگی نگی عاشقش بوده…گوشتون با منه که؟….این طوری که تعریف می
کنن این دخترخاله ناتنی بابای ما در جوانی خیلی خوشگل و خوش اندام بوده و
کلی خاطرخواه داشته….می گن اسب رو که سوار می شده زمین زیر پاش می لرزیده
و اگه روزی ده تا خواستگار براش نمی یومده روزش روز نمی شده …آخرش هم پسر
خان بالا اومده خواستگاریش و هفت شب و هفت روز جشن گرفتن و پایکوبی
کردن…خودتون که ملتفتید اون موقع ها مثل الان نبوده که با یک شب عروسی ،
سر و ته همه چیزو هم بیارن…البته با این هزینه های سرسام آور مردم حق دارن
نتونن مثل اون موقع ها عروسی بگیرن…..اون قدیما همه اهل فامیل کمک می
کردن و فشاری به خانواده ها نمی اومد…عروس و داماد هم از فردای شب عروسی
تو خونه ی پدرشون زندگی می کردن…اینجوری نبود که چه می دونم یخچال ساید
بای ساید و ال سی دی و ماشین آخرین سیستم و آپارتمان آنچنانی در کار باشه…
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من خودم تا یک پسر داماد کردم دلم
خون شد…کلی پول خرج کردم فرستادمش دانشگاه آزاد درس بخونه و مثلا مهندس
بشه…قرض و قوله کردم تا تونستم یک آپارتمان براش اجاره کنم…عروسی هم که
بماند…اگه یک خرج داشته باشه ده تا برج داره…دخترا هم که هر چی کمبود تو
زندگی پدرشون داشتن می خوان از گرده ی شوهرشون در بیارن…. گوشتون با منه
که؟….تازه فردای عروسی بدبختی ها شروع می شه…برای یک لقمه نون باید جون
بکنی …تازه اگه پارتی داشته باشی و بتونی بری سر کار….پسرم با مدرک لیسانس
رفته کار پیدا کنه مدیرعامل یک شرکت دوزاری بهش پیشنهاد داده منشی بشه…آخه
شما بگین انصافه؟…حالا من می گم مدیرعامل فکر نکنین یارو واسه خودش کسی
بوده…نه بابا پسر همکار سابقم که مطمئنم دیپلم هم نداره با پول باباش رفته
تو کار فروش نون خشک ….می گن صادرات واردات می کنه….من که باور نمی
کنم…آخه شما بگین نون خشک هم صادر کردن داره؟….گوشتون با منه که؟….خدا
عالمه که اینا چه کاسه ای زیر نیم کاسشونه….تازه این همه دک و پز به خاطر
چهار قرونیه که همکارم از ارث باباش گیرش اومده وگرنه تو این دور و زمونه
که نمی شه سرمایه جور کرد عزیزم…..
واقعا دوره و زمونه ی بدی شده آقا…دخل و خرج زندگی با هم جور در نمی یاد
چه برسه به پس انداز….گرونی که قربونش برم اگه نباشه باید تعجب کرد….تورم
هم که تخت گاز می ره بالا…شما بگین با این وضع کسی می تونه سرمایه جور
کنه؟…البته می گن بیشترش به خاطر بحران اقتصاد جهانیه…من که از مسائل
اقتصادی سر در نمی یارم ولی خودتون بهتر می دونین کارخونه ها تولیداتشون
داره تو انبارها خاک می خوره …خدا لعنت کنه این کشورهای زورگو و استثمارگر
رو…گوشتون با منه که؟….وقتی اوضاعشون خوبه خوشبختی شون واسه خودشونه و اگه
مثل الان به بحران برسن بدبختیشون مال کشورهای جهان سومی مثل ماست…فقط یاد
گرفتن جنگ راه بندازن و مردم بیگناه رو بیخودی بکشن…البته می گن از وقتی
این یارو سیاه پوسته اومده ممکنه اوضاع بهتر بشه ولی من که چشمم آب نمی
خوره..همشون از یک قماشن….تا دیروز سیاه پوست ها رو می کشتن حالا واسه ما
آدم شدن….خودتون بهتر می دونین زمانی که ما تمدن داشتیم اونا اصلا وجود
نداشتن…
دوستی دارم که از شما چه پنهون توی کار عتیقه جاته…البته خودش که می
گه کارش قانونیه ولی من یه جورایی مشکوکم بهش….بماند ….می گه توی یکی از
این شهرهای تاریخی که تازه از زیر خاک کشیدن بیرون چیزهایی پیدا کردن که
به هفت هزار سال پیش برمی گرده…می گه اون موقع ها ما ایرانیها تمدن
داشتیم…خط داشتیم… حقوق بشر داشتیم…سیستم فاضلاب داشتیم…بهداشت
داشتیم….لابد حموم هم داشتیم..آخه بدون حموم که بهداشت معنی نداره….ما که
اون موقع ها نبودیم لابد یک جورایی صابون و شامپو هم داشتن…احتمالن
شامپوهاشون گیاهی بوده…الان که همه چی شیمیایی شده…مثل همین شامپوهایی که
تو دست شماست…واسه همینه که الان از هر چهار تا مرد سه تاشون کچلند…به نظر
من که شامپوی گیاهی خیلی بهتره…اگه می خواهین موهاتون نریزه حتما استفاده
کنین…من یک عطاری سراغ دارم که داروهای گیاهی میده….شامپو هم داره
احتمالا….البته برای شما که چند تا تار مو اونهم پشت سرتون دارین فرقی نمی
کنه چی مصرف کنین…..گوشتون با منه که؟….تصمیم با خودتونه…هر چی دوست داری
استفاده کن….!!!
+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1388ساعت   توسط فرهاد
|
لحظه ی عشق و طرب و مستی و شیدایی است...
زمین پس از خوابی سرد دست و رویی می شوید و لباس نو بر تن می کند...عطر یاس می زند و به عروسی آسمان می رود با سوسن و بنفشه و نرگس...
گوشه ی دنج اریکه ی سلطان آسمان زهره قند می ساید بر سر ماهتاب و نوادگان شب دنباله می شوند لباس مهتاب را ....
چهره ماهتاب که نمایان می شود کهکشانیان هلهله بر پا می کنند...زمینیان پای می کوبند...ستارگان دنباله ی عروس شب را رها می کنند در بیکران آسمان و ابر شادباش می بارد بر سر خاکیان...شب به پیشواز روز می رود و باد رنگ زندگی می پاشد زمین و زمان را...
شب مستی عشق است...
زمین مست...هوا مست...آسمان هم به مستی زمین مست...
آری...بهار خواهد آمد....
+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1388ساعت   توسط فرهاد
|
برای مردم کرمانی که بزرگترین آرزویشان دیدن ستارگان فوتبال دهه ی شصت
در ورزشگاه رنگ و رفته ی سلیمی کیای کرمان بود رفتن تیم فوتبال صنعت مس
کرمان به آسیا ، سر به آسمان ساییدن است…
برای مردمی که بعد از سی سال تیم فوتبال شهرشان را در کنار
پرسپولیس و استقلال می دیدند و مهم هم نبود که دروازه شان گلباران می شود،
بودن در میان سه تیم اول کشور و رفتن به آسیا بیشتر به رویا می ماند تا
واقعیتی که همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد….
ادامه ی مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1388ساعت   توسط فرهاد
“کلیه خیارات ولو خیار غبن فاحش به استثناء خیار تدلیس از طرفین ساقط گردید !”
………………………………………………………………….
پای ورقه ای رو باید امضاء می کردم که این چند تا خیار توش
بود…ترسیدم….چند روزی مهلت خواستم تا معنی این بند قرارداد رو بفهمم…همین!!
ادامه ی مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1388ساعت   توسط فرهاد
در راستای رسالت خطیر پدری ، بعضی شب ها وظیفه حیاتی و تاریخی قصه گویی بر عهده ی بنده ی حقیر گذاشته می شود- به اجبار- … بنده هم خسته و کوفته از گرفتاریها و مشغله های روزمره ، ناگزیر در برزخ خواب و بیداری با استعانت از حافظه ی نیمه بند خود چیزهایی سر هم می کنم و تحویل دختر کوچولو می دهم…
- یکی بود یکی نبود…غیر از خدا…(خر….پف…خر..پف…)
- بابا قصه…(به سبب جیغ بچه ، چرتمان پریده و دریده می شود…!)
- غیر از خدا هیشکی نبود…
- یه شنگول بود یه منگول و یه چی…؟ حبه ی انگور کیلویی ۲۰۰۰ تومن…و یه مامان بزی…بز تویی که فکر کردی خیابون جای قرتی بازیه…مردک تازه به دوران رسیده ی چلغوز…بزنم آسفالتت کنم…بهتره بری ماشین لباس شویی سوار شی…الدنگ بی فرهنگ…
- چی می گی بابا….؟
- یه روز آقا گرگه می یاد در خونه ی مامان بزی..در می زنه…چی می گه ؟
- می گه کیه کیه در می زنه…
- نه دیگه…می گه کیه کیه زنگ می زنه…
- گرگه می گه منم منم …
- بچه ها می گن نمی خواد شعر بگی …از تو آیفون تصویری خودمون فهمیدیم کدوم خریه…خر خودتی…فکر کردی می زارم هر غلطی که دلت خواست بکنی…کار رو ماست مالی کردی فکر کردی نمی فهمم…سه برابر پول گرفتی فکر کردی هالو گیر آوردی….می ندازمت گوشه ی زندون تا بفهمی هر کیلو ماست ، کره ، پنیر ، روغن ، قند ، شکر، رب گوجه، پودر رختشویی..اوه اوه نگو که دلم کبابه…چقدر گرون شده…این آخری که نوبر شده…
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط فرهاد
۱.
نام : فرهاد بی تیشه و دلخوش به ریشه – قرنها در جستجوی شیرین و فی الحال گریزان از شیرین که هر شیرینی را زنبوری هست و هر زنبوری را نیشی است زهرآگین ، مرهم جسم و سوهان روح و روان
۲. زاده ی : کرمان- شهر زیره و پسته و کلمپه (بر وزن قلمبه) –شهر کریمانی که نجابتشان مایه ی انگیزش رگ عصبی و حس زرنگی طرفین است
۳. تحصیلات : طلبه ای در گل مانده در انواع و اقسام علوم و فنون من درآوردی این بشر دو دست و شاید دو پا – کامپیوتر ،تاریخ ، کارافرینی ، مدیریت ، ریاضیات و…
۴. جنسیت : آموخته ی درس مردانگی از مکتب مایکل جکسون که در تعلیق بین مردینه و زنینه بودنش نامردی اش را مردانه فریاد می زند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت   توسط فرهاد
در خبرها آمده
که مسئولین تیم فوتبال مس کرمان برای انتخاب سر مربی جدید تیم با رودی
فولر سرمربی سابق تیم ملی آلمان مذاکراتی داشته اند و دارند.از آنجایی که
از این کرمانیها هر کاری بر می یاد و ممکنه فردا پس فردا سر و کله رودی
(منظورم آقای فولره که هنوز نیومده پسرخاله شدم) تو راسته ی خیابون شریعتی
دیده بشه تصمیم گرفتم این نامه رو براش بنویسم تا خدای نکرده تو کرمون
به مشکل بر نخوره…
از : فرهاد
به : رودی جون
رودی عزیز سلام…حالت خوبه…سلامتی…اهل و عیال خوبن؟…سلامتن؟….شنیدم می
خوای بیای کرمون…قدمت رو تخم چشم…صفا می یاری…شهر ما خانه ی شما….فقط
خواهش می کنم قبل از راه افتادن این چند خط رو با دقت بخون بعد بیا…باشه؟
رودی جون نمی دونم با طیاره می یای یا با اتوبوس شایدم با قطار…البته
فرقی هم نمی کنه…هر جوری که بیای ، ورودی شهر یک پل هوایی رو می بینی که
چند ساله که می خوان بسازن…یعنی ساختن ولی وسط کار ولش کردن…می گن ۸۰ درصد
کار که پیشرفت کرده تازه فهمیدن این پل از نظر امنیتی مشکل زاست..واسه
همین ولش کردن…البته از حق نگذریم وله ولش نکردن…خودم چند ماه پیش از
اونجا رد می شدم دیدم یه نفر بهش آویزونه..داره سیم سفت می کنه…بی
خیال…بگذریم…
از پل که رد شدی مستقیم بیا….یادت باشه گفتم مستقیم…یه دفعه به سرت
نزنه بخوای به تابلوی دور برگردون توجه کنی..چند روز پیش من این اشتباه
رو کردم نزدیک بود کامیون از روم رد بشه…شانس آوردم ماشین دنده عقب داشت و
خدا رحم کرد پشت سرم ماشین نبود…وگرنه کی الان به تو نامه می نوشت قربون
اون پیچ زلف بلوندت؟…..
می ری می ری تا می رسی (اگه برسی) به میدونی که چند تا کفتر بهش
آویزونه…بهش می گن فلکه آزادی…گوش کن…ضلع شرقی میدون دارن داد می زنن..”
یه نفر فلکه مشتاق…نبود.”..می ری سوار میشی…حواست باشه اشتباهی سوار تاکسی
های میدون ارگ نشی که مادرت بی رودی می شه…اگه تاکسی گیرت نیومد (جدیدا
تاکسی ها خیلی حال نمی کنن بنزینشون رو واسه مسافر هدر بدن…)خیلی نگران
نباش…سرت رو می ندازی پایین پشت به قبله راه می افتی به سمت میدون مشتاق…
یادت باشه سرت رو می ندازی پایین و دور برت رو نگاه نمی کنی وگرنه
ممکنه ماشو آرنولد - هیلکل خفن ترمینال- آویزونت کنه به مجسمه ی خواجو…نیم
ساعت که پیاده بری می رسی به فلکه مشتاق…خیلی اونجا نمون ممکنه از راه به
درت کنن و بشی جزو دارو دسته ی کوپن فروش ها…(البته به ظاهر کوپن
فروشن)…فقط گفتم بیای اینجا یکی از بزرگترین آثار هنری کرمون رو ببینی..یه
چیزی تو مایه های برج ایفل…..نخند…اِ….مگه باهات
شوخی دارم؟!…یه مجسمه درست کردن به همون بزرگی و عظمت به اسم مادر…احتمالا
مادر رستم بوده…گفتم حواست باشه یهو خوف نکنی زهره ترک شی…
ادامه متن
+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386ساعت   توسط فرهاد
شهر من کوچه دارد…خیابان دارد…بلوار دارد...ماشین دارد…ترافیک دارد…دود دارد…دم دارد.!
شهر من اداره دارد…سازمان دارد…شرکت دارد…بانک دارد…صف دارد...پلیس دارد…قبض دارد…!
ادامه ی مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط فرهاد
…رفت….به همین سادگی…روزی مثل همه ی روزهای خدا…بی آنکه خبر کند و بی آنکه فرصت دهد دوستارانش برای سلامتی اش دعا کنند…همانها که زمزمه های آسمانی اش را در دل شب ها زمزمه می کردند و دست رو به آسمان سهم خود را از خدا می چیدند….رفت…به همان سادگی و صفایی که خود داشت…آهسته و آرام درست مثل مسافری که نیمه شب از ترس ترک برداشتن نازکی خواب اهل خانه پاورچین پاورچین قدم بر می دارد…نه امانی برای آیینه و قرانی و نه حتی کاسه ی آبی…که خود هم آیینه بود و هم آب…
ادامه ی مطلب
+ نوشته شده در دهم آبان 1386ساعت   توسط فرهاد